خانه / . شعر

. شعر

فرخی یزدی – قسم به عزت و قدر و مقام آزادی

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی که روح‌بخش جهان است نام آزادی   به پیش اهل جهان محترم بُوَد آن‌کس که داشت از دل و جان، احترام آزادی   چگونه پای گذاری به صِرف دعوت شیخ به مسلکی که ندارد مرام آزادی   هزار بار بُوَد به ز صبح استبداد برای دسته پابسته شام آزادی   به روزگار، …

ادامه نوشته »

پروين اعتصامي – جوجه ي نافرمان

گفت با جوجه مرغکي هشيار که ز پهلوي من مرو به کنار گربه را بين که دم علم کرده گوشها تيز و پشت خم کرده چشم خود تا به هم زني بردت تا کله چرخ داده‌اي خوردت جوجه گفتا که مادرم ترسوست به خيالش که گربه هم لولوست گربه حيوان خوش خط و خاليست فکر آزار جوجه هرگز نيست سه …

ادامه نوشته »

پروين اعتصامي – مست و هشيار

مُحتسِب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت: اي دوست اين پيراهن است افسار نيست گفت: مستي ، زان سبب افتان و خيزان مي روي گفت: جُرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست گفت: مي بايد تو را تا خانه ي قاضي بَرَم گفت: رو ، صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست گفت: نزديک است …

ادامه نوشته »

پروين اعتصامي – آرزوي پرواز

کبوتر بچه ‌اي با شوق پرواز به جرئت کرد روزي بال و پر باز پريد از شاخکي بر شاخساري گذشت از بامکي بر جو کناري نمودش بس که دور آن راه نزديک شدش گيتي به پيش چشم تاريک ز وحشت سست شد بر جاي ناگاه ز رنج خستگي درماند در راه گه از انديشه بر هر سو نظر کرد گه …

ادامه نوشته »

پروين اعتصامي – قطعه ی سنگ مزار

اين که خاک سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است گر چه جز تلخي از ايام نديد هر چه خواهي سخنش شيرين است صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و ياسين است دوستان به که ز وي ياد کنند دل بي دوست دلي غمگين است خاک در ديده بسي جان فرساست سنگ بر سينه بسي سنگين است بيند …

ادامه نوشته »

ایرج میرزا – بيچاره مادر

پسر رو قدر مادر دان که دايم کشد رنج پسر بيچاره مادر برو بيش از پدر خواهش که خواهد تو را بيش از پدر بيچاره مادر زجان محبوب تر دارش که دارد زجان محبوب تر بيچاره مادر از اين پهلو به آن پهلو نغلتد شب از بيم خطر بيچاره مادر نگهداري کند نه ماه و نه روز تو را چون …

ادامه نوشته »

ایرج میرزا – قلب مادر

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌ که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ هــر کُجا بينــدم‌ از دور کُند چهره‌ پر چين‌ و جبين‌ پُر آژنگ با نگاهِ غضب‌ آلود زند بر دلِ نازکِ‌ من‌ تيرِ‌ خدنگ مادرِ سنگ دلت‌ تا زنده‌ست‌ شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ نشوم‌ يکدل‌ و يکرنگ‌ تو را تا نسازي‌ دلِ او از خون‌ …

ادامه نوشته »

مهدي اخوان ثالث – زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند که ره تاريک و لغزان است و گر دست محبت سوي کس ياري به اکراه آورد دست از بغل بيرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرم گاه سينه مي آيد …

ادامه نوشته »