خانه / انشاء / انشای هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

انشای هر چه مي خواهد دل تنگت بگو

به نام خدا

من از انشا نوشتن متنفرم، از اين که يک نفر من را مجبور يا به قول خودشان تشويق به نوشتن کنند بيزارم.

اصلا چرا من بايد افکارم را بريزم توي قالبي که معلم ها سفارش مي دهند؟ چرا بايد نوشته ي من اصول مورد نظر کتاب را رعايت کند؟ من دلم مي خواهد هر زمان که دلم ميل نوشتن دارد؛ تکه کاغذي بردارم و نوشته هايم را پر از خط خوردگي و بدون ترس از قضاوت ديگران بنويسم. نه نگران مقدمه باشم و نه اگر نقطه و ويرگول نگذاشتم کسي از من نمره کم کند.

من دلم مي خواهد به جاي انشا نوشتن، در باغ سبز شعر و داستان بدوم، شعر بخوانم، رمان بخوانم و ببينم بالاخره سرگذشت ارميا و آرميتا چه مي شود، غزل بخوانم، بدون اين که کسي از من آرايه هاي ادبي شعر را بپرسد، بدون اين که کلمات شعر را معني کنم. وقتي معلم ادبيات شعرهاي مورد علاقه ام را دارد معني مي کند، لذت شعر را از من مي گيرد درست مثل اين که داري گلي زيبا را تماشا مي کني و يک نفر مي آيد گلبرگ هاي گل را جدا مي کند تا به تو نشان بدهد اين گل از چه اجزايي درست شده است، اين جاست که ياد کلاس علوم مي افتم. وقتي معلم من را تشويق مي کند مطابق سليقه کتاب و اصول انشا بنويسم، درس انشا برايم با درس رياضي تفاوتي ندارد.

معلم عزيزم فکر نمي کنم هيچ نويسنده ي بزرگي با انشا نوشتن به سبک من به جايي رسيده باشد، پس مرا رها کن و نگذار که استعداد من در چارچوب فرمول هاي درس انشا فدا شود، بگذار از ديدن گل ها فقط لذت ببرم.

 

اعظم جديدي

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *