خانه / . نوستالژی / واژگان ادبیات فارسی دوم دبیرستان

واژگان ادبیات فارسی دوم دبیرستان

ادبیات فارسی دوم دبیرستان

یادش بخیر برای کنکور سراسری سال ۹۲ این واژگان رو می خوندیم.

 

آزگار: زماني دراز ، به طور مداوم ، تمام و کامل
آذار: ماه اول بهار ، از ماه هاي رومي است
ابدال: جمع بِدل يا بَدَل و بديل به معني اولياءالله : مردان خدا ، نيک مردان
اَبرش: اسبي که بر اعضاي او نقطه ها باشد ؛ در اين جا مطلق اسب منظور است
اِدبار: پشت کردن ، بدبختي
ادعيه: دعاها
اَذکار: ذکرها ، وردها
ارتجالاً: بدون انديشه سخن گفتن يا شعر سرودن ، بي درنگ
استرحام: رحم خواستن ، طلب رحم کردن
استشاره: راي زدن ، مشورت کردن
استيصال: ناچاري ، درماندگي
اسليمي: مُمال اسلامي ؛ از طرح هاي هنري ، مرکّب از پيچ و خم هاي متعدّد
اشباح: جمع شبح ، کالبد ها ، سايه ها ، سياهي هايي که از دور ديده شود
اشتلم: لاف زدن
اصبحت اميراً و امسيت اسيراً: بامداد امير بودم و شبانگاه اسير
اعاظم: بزرگان ، بزرگ تران
افگار: آزرده ، زخمي ، خسته ، مجروح
اقبال: روي آوردن ، خوشبختي
الماس پيکان: تيري که نوک آن سخت برنده و درخشان و جلا داده باشد
امواج مافوق صوت: امواج فوق صوت ؛ امواجي که فرکانس آن ها بالاتر از ۲۰۰۰۰ هرتس است و شنيده نمي شود
امير الاُمرا: امير اميران ، فرمانده کل سپاه
اوراد: وردها ، دعاها
ايار: از ماه هاي رومي که برابر ماه سوم بهار است
بادي: آغاز ، در اصل اسم فاعل از (بَدَءَ) به معني شروع کننده
بارگي: اسب ، (باره) نيز به همين معني است
باشد که: به آن اميد که
بحبوحه: ميان ، وسط
بدسگال: بدانديش ، بدخواه ، صفت فاعلي مرکب مرخَّم ، جانشين اسم
برهمن: پيشواي روحاني آيين برهمايي
بسمل کردن: سر جانور را بريدن ؛ از آنجا که مسلمانان در وقت ذبح جانور (بسم الله الرّحمن الرّحيم) مي گويند ، به همين دليل ، به عمل ذبح (بسمل کردن) گفته مي شود
بقولات: جمع بقول و آن جمع بَقَل است به معني سبزي و تره بار
بلا معارض: بي رقيب
بَلَّعتُ: آن را فرو بردم (صيغه ي بلعت) چيزي را خوراندن ، آن را به حلق فروبردن ، آن را خلاف حق تصرف کردن و بالا کشيدن
بَنان: انگشت
بهره: حق مالک ، قسمت صاحب زمين
پار: سال گذشته
پتياره: مهيب ، زشت
پرت و پلا: بيهوده ، بي معني به اين نوع ترکيب ها که در آن ها لفظ دوم اغلب بي معني است و براي تأکيد لفظ اول مي آيد (مرکب اتباعي) يا اتباع مي گويند
تاس: کاسه ي مسي که با خود به حمام مي بردند
تپق: گرفتگي زبان
ترفيع: بالا بردن
ترگ: کلاه خود
تصنيف: نوعي شعر که با آهنگ موسيقي خوانده شود
تعلّل: بهانه کردن ، بهانه آوردن ، بهانه جويي
تغيّرات: جمع تغّير: دگرگون شدن ، برآشفتن ، خشمگين شدن
تفتيش: بازرسي ، بازجست ، واپژوهيدن
تفقّد: دل جويي
تقرير: بيان ، بيان کردن
تلطّف: مهرباني کردن ، نرمي کردن
تموز: ماه اول تابستان ، از ماه هاي رومي است
تنّبه: بيداري ، آگاهي ، هوشياري
تنبوشه: لوله ي سفالين يا سيماني کوتاه که در زير خاک يا ميان ديوار گذارند تا آب از آن عبور کند
توتيا: اکسيد طبيعي و ناخالص روي که محلول آن گند زدايي قوي است در قديم اين اکسيد را در جوش هاي بهاره و جوش هاي تراخمي به صورت گرد روي پلک ها مي پاشيدند اين مادّه ي شفا بخش در تعبير شاعرانه وسيله اي است براي روشنايي چشم توتيا را با سرمه که گرد نرم شده ي سولفور آهن یا نقره است و در قدیم برای سیاه کردن پلک ها و مژه ها به کار می رفته است ، نباید اشتباه کرد
تورّم علمي: افزايش مداوم و بي رويه ي سطح عمومي قيمت ها تورم غير علمي آن است که تورم مثلاً بر اساس شايعات يا امور مصنوعي به وجود آيد
جافي: جفا کننده ، جفا کار
جاني: از سوي جان ؛ اين کلمه قيد است و (ياي) آن ياي قيد ساز يا ياي جانشين تنوين است اين کلمه به جاي کلمه ي غلط (جاناًَ) به کار رفته است
جبهه: پيشاني
جرز: ديوار اتاق و ايوان
جرميّت: قطعيت و يقين
جوال: ظرفي از پشم بافته که چيزها در آن کنند
چُلمَن: کسي که زود فريب بخورد ؛ نالايق و بي دست و پا
چوبه: تيري که از جنس چوب خدنگ باشد
حازم: دور انديش ، هوشيار
حجب: شرم و حيا
حرب: آلت حرب و نزاع مانند شمشير ، خنجر ، نيزه و …
حِرز: دعايي که بر کاغذ نويسند و با خود دارند . بازوبند ، تعويذ
خاييدن: جويدن ، به دندان نرم کردن
خدنگ: درختي است بسيار سخت که از چوب آن تير و نيزه و زين اسب سازند
خسته: مجروح ، آزرده
خفايا: جمع خفيّه ، به معني نهان ها ، در خفاياي خاطر: در جاهاي پنهان ذهن
خلنگ: نام گياهي است ؛ علف جارو
خيره خير: بيهوده
دراويش: درويشان ، امروزه جمع بستن کلمات فارسي در قالب هاي عربي جايز نيست
درزي: خياط
دستوري: رخصت ، اجازه دادن
دمدمه: دراين جا به معني نزديک ، حدود ، حوالي . در اصل به معني با خشم سخن گفتن و آواز دادن است
دُوري: بشقاب بزرگ و مقعّر
دي: روز گذشته ، ديروز
ديلاق: آدم قد دراز
ذرع: معادل ۱/۰۴متر ، گز
رفع کردن: شکايت کردن ، دادخواهي کردن
رقعه: قطعه ي کاغذي که روي آن مي نويسند
رمانتيک: داستاني ، افسانه اي ؛ اثري به سبک رمانتيسم
زاغه: سوراخي است در کوه يا تپّه يا بيابان که محل استراحت چارپايان است ، آغل
زجر: آزار ، اذيّت ، شکنجه
زلّت: لغزش ، خطا
ستوه: درمانده و ملول
سحاب: ابر
سعايت: سخن چيني
سفاهت: بي خردي ، کم عقلي
سماط: سفره
سندروس: صمغي است زرد رنگ که روغن کمان از ان مي گرفته اند در درس فقط زردي آن منظور است
سنگ سماق: سنگي سخت و متمايل به صورتي يا سبز است و چون مقاومت و سختي زيادي دارد ، در ستون هاي سنگي ساختمان ها و براي ساختن سنگ آسياب از آن استفاده مي شود
سوفار: دهانه ي تير ، جايي از تير که چله ي کمان را در آن بند کنند
سهم: ترس
شخيص: بزرگ و ارجمند
شولا: خرقه ، خرقه ي درويشان
شکوم: شگون ، ميمنت ، خجستگي ، چيزي را به فال نيک گرفتن
صبا: باد خنک و لطيفي که از جانب شمال شرق مي وزد ؛ صبا نماد پيام رساني است
صبوح: در اين جا يعني آن چه باعث سرخوشي و نيروي معنوي فرد شود
صلازدن: آواز دادن ، صدا کردن
صَلوات: جمع صلات ، به معني رحمت و بخشايش حق تعالي ، درودها
صورت شد: روشن شد
صولت: هيبت
ضمير: باطن
ضياع: جمع ضيعت: زمين زراعتي ، دارايي
طارمي: نرده چوبي يا آهني که اطراف محوطه يا باغي نصب کنند
طالع: برآينده ، طلوع کننده ، فال ، بخت ، اقبال
طلسم: اصلاً يوناني است به معني نقش ها و دعاهايي که به وسيله ي آن کاري خارق عادت انجام دهند طلسم کسي را شکستن : مشکل کسي را که ديگران از حل آن عاجزند بر طرف کردن
طومار: نامه ، کتاب ، دفتر ، نوشته ي دراز ، لوله ي کاغذ
عاريه: آن چه از کسي براي رفع حاجتي بگيرند و پس از رفع نياز آن را پس دهند
عامل: حاکم ، والي
عروج: به بلندي رفتن ، بالا آمدن
عقار: آب و زمين
عنود: ستيزه کار
غرّه: مغرور ، گول خورده
غضنفر: شير
غَلَيان: جوشش ، جوش و خروش
فتوح: گشايش حاصل شدن چيزي بيش از حد انتظار
فيّاض: بسيار فيض دهنده ، جوان مرد ، بسيار بخشنده
قاب: آسمانه و قوس بنا از طرف داخل که آن را از چوب مي سازند
قاپوچي: دربان ، لغتي ترکي است
قدح: کاسه
قليه: نوعي خوراک از گوشت که آن را در تاوه يا ديگ بريان مي کنند
قهر: عذاب کردن ، چيره شدن ، خشم ، غضب
کبريا: عظمت ، بزرگي
کَت: شانه ، کتف
کُتاب: جمع کاتب ، نويسندگان ؛ در اين جا يعني مکتب
کتل: تل بلند ، پشته ي مرتفع
کشيک خانه: پاسدار خانه
کلّه: خيمه اي از پارچه ي تنک و لطيف که آن را هم چون خانه مي دوزند؛ پشه بند ، حجله ي عروسي
کُمَيت: اسب سرخ مايل به سياه
کومه: خانه اي از ني و علف که کشاورزان و باغبانان در آن مي نشينند ؛ آلونک ، کَپَر ، کلبه
کوکب: ستاره
گَبر: نوعي جامه ي جنگي ، خفتان
گَوَن: گياهي است از تيره ي سبزي آساها درختچه اي حداکثر به ارتفاع يک متر و داراي خارهاي بسيار است و غالباً به حالت خودرو و در نواحي کوهستاني و زمين هاي باير مي رويد
لابه: تضرع ، التماس ، اظهار نياز
لطيفه: گفتار نغز ، مطلب نيکو ، نکته ي باريک
ماسوا: مخفف ماسوي الله ؛ آن چه غير از خداست ؛ همه مخلوقات
مافيها: آن چه در او (آن) است
مألوف: الفت گرفته ، انس گرفته
مايحتوي: آن چه درون چيزي است
متراکم: برهم نشيننده ، روي هم جمع شده ، گردآينده
متفرعّات: توابع ، وابسته ها
مجرّد: غير مادي ، امري که روحاني محض باشد ، آن چه منزه ازماده باشد مانند عقل و روح
محظوظ: بهره ور
مخذول: خوار ، زبون گرديده
مذلّت: خواري وبدبختي
مذموم: نکوهيده ، زشت ، مذمت شده
مُسکر: چيزي که نوشيدن آن مستي مي آورد؛ مثل شراب
مسيل: جايي که سيلات ازآن بگذرد: محل عبور سيل ، جاي سيل گير
مشعوف: شادمان
مصادره: تاوان گرفتن ، جريمه کردن ، خون کسي را به مال او فروختن
مصاف: جمع مصف به معني محل هاي صف بستن ، ميدان هاي جنگ ، به مصاف رفتن : رفتن به رزمگاه و جنگ
مضرّت: زيان ، زيان رسيدن ، گزند رسيدن
مضغ: آسيا کردن غذا در زير دندان ، جويدن
مظالم: مخفف مجلس مظالم : مجلسي که در آن به شکايت هاي مردم درباره ي ظلم هايي که بدانان شده بود ، رسيدگي مي شد
معاصي: گناهان ، جمع مصيبت
معهود: عهد شده ، شناخته شده ، معمول
مفتول: رشته دراز و باريک فلزي ، سيم
مکايد: جمع مکيدت ، مکرها ، خدعه ها
مقرنس: نوعي تزيين ساختمان است و آن اين که اتاق ها و ايوان ها را به شکل هاي برجسته يا پله پله گچ بري کنند
ملتزمين: کساني که در رکاب شاه يا بزرگي حرکت مي کنند ؛ همراهان
مناعت: بلند نظر بودن ، طبع عالي داشتن
منحوس: شوم ، ناميمون ، بداختر
مُنکَر: زشت ، ناپسند
مُهيّج: هيجان آور ، برانگيزنده
موحش: وحشت آور ، ترسناک
ميعاد: جاي وعده ، وعده گاه ، زمان وعده
مينا: آبگينه ، شيشه
مينو: بهشت
نيسان: از ماه هاي رومي است که بخشي از آن در فروردين و بخشي در ارديبهشت واقع مي شود
وَجَنات: جمع وجنه ، رخسار
وَدود: بسيار مهربان ، بسيار دوست دارند ، صفتي از صفات خداي تعالي است
وُعاظ: جمع واعظ ، پند دهنده ، اندرزگوي
وليمه: طعامي که در مهماني و عروسي مي دهند
هُرّا: صدا و غوغا ، آواز مهيب
هله: صوت تنبيه به معني (آگاه باش)
هليم: غذايي لذيذ که از گندم پوست کنده و گوشت مي پزند اصل اين کلمه ، هلام بوده و ممال شده است و نوشتن آن به صورت (حليم) نيز متداول است
هُما: پرنده اي از راسته ي شکاريان، داراي جثه اي نسبتاض درشت در زبان پهلوي به معني فرخنده است و به همين دليل نماد سعادت واقع شده است
هياکل: اندام ها، صورت هايي که به اسم ستاره اي از ستارگان مي ساختند(جمع هيکل)
هيمه: هيزم
يوزبان: کسي که مأمور نگهداري و حفظ و تربيت يوزهاي شکاري است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *