خانه / . داستان / داستان شاهزاده خانوم

داستان شاهزاده خانوم

دخترك دست پدرش را گرفته و با خنده اي از ته دلش به سمت ما مي آيد.

زل مي زند به تك تكمان!

هنوز زود است بفهمم چند ساله است اما چهره اش چهار پنج ساله مي زند.

پدرش يكي از ما را نشانش مي دهد و مي گويد:

“شاهزاده خانوم اون يكي قشنگ نيست به نظرتون؟!”

شاهزاده خانوم جواب مي دهد:

“كدوم؟ همون آخريه؟”

– آره باباجان

– نه! من اينو ميخوام.

 

پدر نگاهي به من مي اندازد و برم مي دارد؛ مي پرسد:

“رنگشو دوست داري؟ همينو ميخواي؟”

– آره همين خوبه

 

نگاهي به همه دوستانم مي اندازم؛ بالاخره من هم رفتني شدم؛ الان دقيقا مي دانم دخترك چند سالش شده …

 

———————————–

 

همه جا ريسه و آويز و تزيينات رنگارنگ وصل كرده اند. نزديك بيست سي دختر بچه قد و نيم قد دورميز ايستاده اند. همه منتظرند تا ببينند آرزوي دخترك در هفت سالگيش چيست.

 

قلبم خيلي سريع و با شدت مي زند؛ لحظه هيجان انگيزي است؛ همان موقع كه پا به دنياي آدم ها مي گذاري، لحظه مرگت هم باشد.

چند روز يا ماه يا سالش را نمي دانم؛ اما خيلي وقت است منتظرم.

ماها وقتي به دنيا مي آييم شايد شروع نوزادی باشیم و شايد نود و نه سالگي.

فرقي ندارد چون همه مان فقط چند دقيقه طعم زندگي را مي چشيم.

 

دخترك به طرفم آمد؛ لحظه اي كه مدت ها منتظرش بودم رسيده است …

من الان تا چند دقيقه ديگر هفت سال دارم…

من را در دستش نگه مي دارد و لحظه اي زل مي زند به شكل و شمايلم.

نمي دانم ولي احتمال مي دهم همه آدم ها وقتي اينطور به ما زل مي زنند همان فكري را مي كنند كه ما مي كنيم؛ همان غصه اي كه ما داريم در دلشان جوانه مي زند.

 

همه دور ميزي وسط اتاق جمع شده اند؛ دست مي زنند و شعر مي خوانند. دخترك را تشويق مي كنند كه زودتر كار را تمام كند.

دخترك نگاهش را به چيزي روي ميز مي دوزد.

كمي براي تعيين محل مرگم، فكر مي كند؛ يكي مي گويد بگذارش وسط! ديگري داد مي زند :

” نه اونجا نه! اون قسمتش براي منه! ”

دخترك تصميم مي گيرد و من را در محل تعيين شده قرار مي دهد.

بالاخره رسيد آن لحظه …

خدا را شكر جاي نرمي ست! حتي طعمش را هم مي توانم حس كنم؛ شيريني اش حس خوبي در اين لحظات آخر دارد.

آنقدر شيرين كه يادم مي رود تا دقيقه اي ديگر از هستي ساقط مي شوم!

حالا وقتش شده …

گرمايش را حس مي كنم؛

عجب نور عجيبي دارد …

پس اين بود كه اينقدر تعريفش را مي كردند…

اين است كه هم به ما جان مي دهد و هم مي گيرد.

دخترك نور پرحرارت را نزديك سرم مي آورد؛

داغ مي شوم …

سرم مي سوزد

آتش مي گيرم …

چه لحظه نابي … دارم آب مي شوم …

مثل اينكه همه مي خواهند زودتر راحتم كنند …

همه دارند داد و بيداد مي كنند:

” زود باش ! آرزو كن ”

نمي دانم من بايد آرزو كنم يا شاهزاده خانوم.

شايد هم هرچيزي من آرزو كنم، او هم همان را آرزو مي كند.

يا يحتمل من بايد آرزويش را برآورده كنم؛ چون دهانش را نزديك سرم مي آورد؛ انگار مي خواهد آرزويش را فقط من بشنوم.

سرم …

مي سوزد همچنان …

همه ساكت شدند؛

منتظرند تا شاهزاده خانوم آرزويش را به من بگويد تا برآورده اش كنم!

دهانش را باز مي كند …

نسيم خنكي به سمت سرم مي آيد …

حالا ديدمش …

روحم را …

همان كه بعد از آن نور پرحرارت مي آيد …

سفيد است و نازك …

با كرشمه اي به بالا مي رود …

به بالا مي روم …

شاهزاده خانوم آرزوي مرا برآورده كرد …

مي خواستم زودتر از شر آن آتش خلاص شوم.

 

حالا تمام بدنم روي كيك ريخته است …

با تمام وجود شيريني اش را حس مي كنم …

روحم در هوا محو شده …

همه دارند كف مي زنند و خوشحالي مي كنند…

 

زندگي همه ما شمع هاي تولد همين طور است …

سرد و داغ و شيرين و سريع …

 

با آرزویی که زود برآورده می شود …

 

ممنونم شاهزاده خانوم.

 

نویسنده: محسن حمید زاده

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *